14 بهمن 1387

گر ز حال دل خبر داری بگو..

کسی خواب 5 سالگیش را یادش هست ؟
من هر شب خواب می بینم. هرشب چند تا خواب می بینم. خنده دار هایش را برای اطرافیان تعریف می کنم. گاهی هم اطرافیانی ندارم که برایشان تعریف کنم. اما این چیزی از خنده دار بودن خواب هایم و بی شمار بودن تعداد داستان هایی که از کودکی تا حال در خواب ساخته ام، کم نمی کند. مگر نه ؟
من حتی بعضی از خواب های کودکی ام را به خوبی به خاطر دارم.
چند بار خواب پرواز دیده اید ؟ با قالیچه ؟ با جاروی جادوگر ها؟ با بال؟ بی بال؟
یادم است ؛ شاید 4-5 ساله بودم. در خواب پرواز کردم. با صندلی کوچک پلاستیکی قرمزی که داشتیم. همیشه توی حموم بود. صفحه ی دایره مانندی داشت. بدون پشتی. اسم خواصی دارد ؟ 4 پایه؟ نه پایه نداشت. گرد بود. رویش نشسته بودم و پرواز کردم. آنقدر بالا رفتم تا به ستاره ها رسیدم. ستاره ها به همین اندازه ای بودند که هر کودکی در آن دوران  تصورش را دارد. به قدر یک گردو، گاهی هم فندوق . از میانشان رد می شدم. بالا تربن لذتی که کودکی می تواند در آن غرق شود. آنقدر رفتم که دیگر وقتی به پایین نگاه می کردم؛ جز ستاره ها چیزی نمی دیدم. رسیدم به جایی. اسمش را نمی دانم. توصیف پذیر هم نیست. در کودکی هم معنایی برایش پیدا نکردم. جایی بود، وسط آسمان. با یک میز. با صندلی ام توانستم دورآن میز بشینم. شاید کسان دیگری هم بودند دور میز. یادم نمی آید. پرواز با آن صندلی بی حکمت نبود. چه کسی فکر می کرد بعد از آن اولین تجربه پرواز طولانی و هیجان انگیز به یک میز بزرگ برسم؟


 پ.ن: جددی نگیرید. فقط خواستم  چیری نوشته باشم که جنون به سراغم نیاید.

یک پ.ن طولانی: خیلی وقت است که برایت نوشته ام، اینجاست، لا به لای کاغذ های تقویم. سالروز عزیمتت از این دنیا، درست شب امتحان من بود... تا صبح گریستم.. و برایت نوشتم ، اینجاست.. روز ها و ماه ها گذشت و من ناگاه به خودم آمدم که یک سال گذشت .. یک سال کم نیست؛ پر از ثانیه ها و دقیقه هاست. چه نیمه شب هایی که به یادت در سرمای آن شب اشک امانم را می برید.. چه روز هایی که به یادتو به دنبالت دور این خانه چرخیده ام اما نیافتمت. یک سال گذشت و تو رفته ای! مانند طوفاتی که 5 ماه به درازا کشید.. طوفانی که به همراهش تکه تکه های قلبمان را با خود بردی.. من می ترسم مادر بزرگ خوبم. دیگر می ترسم از مردن. زبانم لال اگر همه چیز جز خیال نباشد؟ اگر دیگر جایی یکدیگر را ملاقات نکردیم چه؟ اگر زندگی به همین روز های آخر عمر ختم شود ؟ من شیدای سابق نیستم. می ترسم از مردن.
به رئیس بگو به من امید نبندد،
به رئیس بگو من از او نمی ترسم.
 ترس من از نبودنش است.
من از روز ها و سال ها حتی می ترسم اگر او نباشد.
روز ها و سال ها می گذرد و شاید من و تو به این زودی ها به یکدیگر نرسیم.
به رئیس بگو سخت از نبودنش وحشت دارم.
کاش باشد ولو مجازاتی هم.

پ.ن: کسی سایت نمی خواد براش بسازیم؟

23 آذر 1387

من، شیدا !

من مریض شده ام. از وقتی که نمی نویسم مریضیم عود کرده است.
گاهی لااقل در  نوشته ها آدمی می شدم که دوست داشتم باشم. یعنی، تظاهر می کردم آدم دیگری هستم. این تظاهر گاهی من را نزدیک می کرد به رویاهایم. آرامم می کرد...! کاش حرف مرا کسی بفهد. من مریض ام. حالا که مدتی ست نمی نویسم تبدیل شده ام به همان خود مریض ام. که متنفر است. نه مهربان است و نه با سخاوت و نه دوست داشتنی. آرام که نیست شاد که نیست، هیچ! تمام وجودش ترس و شک و بددلی است. و جز گروه کوچکی از اطرافیانش، از همه عالم تنفر دارد.

برایت عجیب است ؟

 پ.ن: این رو 2-3 روز پیش نوشتم. امروز بهترم .

پ.ن : طراوت میگفت غول بزرگ مهربون من رو دیده. کلی حسرت خوردم که چرا اونجا نبودم L

پ.ن:خواب دیدم که با هواپیمای اختصاصیمون ، نوک یه قله پارک کردیم، در هوا پیما رو باز کردیم و داریم چایی می خوریم و پاهامون رو از در دراز کردیم بیرون.. ! فــکر کـــن...  

 

17 آبان 1387

God will make a Way

    

واقعا چه چیز بعد از این همه مدت؛ مرا وادار به نوشتن می کند؟
منی که اینطور مات و مبهوت نمی توانم چشم از چهره ی زردت بر دارم.
علت چه می تواند باشد!! جز خود تو که جز مجموعه استخوان های به هم پیوسته، دیگر چیزی برای توصیفت نمی یابم.

                             


با هر لرزش دست هایت؛ بدنم بیشتر سرد می شود و هر لحظه پاهایم سست تر..
هرچه باشد؛ به اندازه تمام خاطرات شیرین دوران کودکیمان دوستت می دارم...
برایت نذر کرده ام..  و دعا ..

پ.ن: بمان و مرد باش !! خودت گفتی !  

19 شهریور 1387

The last recital



رفتی!

او که رفت می دانستم حتی عجز و لابه و التماس هم بی فایده ست؛ می رود!
سکوت کردم
رفت..

تو که رفتی
کافی بود لب تر کنم و بخواهم که بمانی
و
 سکوت ... !

به سلامت مادرم
                   

پ.ن : به تو نگاه می کنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
من پا پس می کشم
و در نیم گشوده
به روی تو
بسته می شود.

 

19 تیر 1386

چه بی تابانه می خواهم ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری !

این پست قرار بود شنبه 1/2/86 پست بشه

 اینجا؛ بهار، از تمام سایه ها و روزنه های نور ، خود را فریاد می زند… 
بهار نارنج، نفست را پر می کند، آغوشت می کشد، آرامت می کند، پنجره ات را باز می کند؛  آفتابی که پنهان شده انگارش می کردی؛ نشانت می دهد، و طعم بوسه های خدایم را، به جان ات می چشاند؛ …

26463.jpg

  می خواهم پرواز کنم؛
بی هیچ بالی برای پرواز؛ که تو را دارم…
 اینجا بهشت به تو می دهند،
 باور کن بهشت، ساده تر از هر واژه پیچاپیچ!!
به کوچکی یک
بهار ِ نارنج…
به پاداش چشمانی که همه چیز را عاشقانه می بینند!

من خدا را نفس می کشم..
.
اینجا مانده ام تا انقدر عطر
بهار نارنج به جانم نفوذ کند، که تا بهار بعد پابرجا بمانم و سردی زمستان مرا از پای در نیاورد؛ ریشه هایم را نخشکاند (*) 

 انقدر مصرانه زیر این درخت می نشینم تا یقین یابم که هیچ سرمائی؛ نه قلب و احساسم را می خشکاند و نه زیبای کوچکم را از من می گیرد؛ 
 کاش می دانستی ساعت ها گوشه ای نشستن و سکوت کردن، چه معنائی دارد.
.
کاش باور داشتی که گاهی زیر این درخت؛ درد، امانم را می برد...
 

دوستت دارم، به بزرگی تمام
بهار های نارنج...       

پ.ن: زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟
!
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون كه من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شكنم 

پ.ن1:
آنکه می آید، نخواهد ماند.
آنکه خواهد ماند، آنکه می خواهد بماند،
 آنکه می ماند؛ 
                            نمی آید.
   
 
*باد می آید چنان که خاک را تاراج می خواهد
و زمستان سخت طولانی ست.
ریشه ریشه سوختن دارد
جرعه جرعه زخم نوشاندن...* 
 

   
ما ندانستیم
آنکه می خواهد بماند، کوه باید
                                      کوه
 

ما
  سوار اسب های حزن
                          می راندیم.
اطلسی ها کاسه های سرخ خون بودند
گرگ ها در باد می خواندند:
آن که آب و آتش و کین است، می ماند.
مهربانی سهم یابوهای لاغر نیست
مهربانی سهم باران است.
آن که سر در راه دارد خوب می داند:
قاطعان راه را
                منزل
                        کمین گاه است،
ساربانان را چه بر سر می رود در معبر تنگه
_خارخار این بیابان
                        راز دارانند
ما شنیدیم و ندانستیم...
ما ندانستیم
ما گذشتیم و ندانستیم..

       سیروش مشفقی


پ.ن2: این واقعا ناعادلانه نیست که از یه دانشجو ترم 2 آی-تی ، بخوان که با ++C
؛ 3D Studio بنویسه ؟! حالا بیلیارد، دردش خوردنیه!!! :))

15 فروردین 1386

The clock ticks life away

این رو بشنو !!


 

(کوتاه)تلخ بودم…
من خسته ام…
من خسته ام اما خدایم را؛ هروقت که نگاهش می کنم؛ می خنددخنده که نه؛ لبخندی می زند و میان آب چشم هایم، نگاهش محو می شود
منتظر بهار م… بهار بیاید و این جامه ی قهوه ای و بارانی را از تنم بگیرد و سبزم کند…
منتظر بهار م و چشم هایم را بسته ام به روی هر حقیقتی که بی تابانه فریاد می زند:به زودی زمستان های دیگر می آیند و دانه های برف و باران را می رقصانند.
می خواهم جوانه بزنم و قد بکشم… و فراموش کنم که تاوان قد کشیدنم را باید بسوزم و سپس به خواب زمستانی ام بکُـشند.

 

 

 

 

 و حالا من فکر می کنم که دیگر به نبودنتش عادت کرده ام..
من به دلهره های کوچک دائمی عادت کرده ام.
عادت کرده ام که هر روز صبح؛ با خود تکرار کنم: وصل، نا شدنی ست.
عادت کرده ام به شکستن ها و درد های بی موقع..
عادت کرده ام؛ من قلبم نمی تپد، می لرزد...
عادتی تلخ که: "هر لحظه چیزی کم است"
من اینگونه عادت کرده ام به "نبودنش"  که "نبودنش" همیشه با من است...

**
دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت. 
سالگشتگی ست این
که به خود در پیچی اَبروار
بغُری بی آنکه بباری؟ 

سالگشتگی ست این
که بخواهیَش
بی این که بیفشاریَش 

سالگشتگی ست این؟
خواستنش
 تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟

نهایت عاشقی ست این؟
 آن وعده ی دیدارِ در فراسویِ پیکرهاست؟
احمد شاملو

3 فروردین 1386

در معبر من دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند!؟!!!

ساده می نویسم..

 جمعه شب ساعت 9
برای پدرم کتابی خریدم، "مدایح بی صله" و چند آلبوم تکراری شاملو که پدرم برای هدیه دادن؛ دنبالش بود... کتاب را بغل کرده ام... امروز چقدر دل تنگشان بودم... پدرم که دوستم دارد و مادرم که آغوشش همیشه باز است.
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم... همه ساکتن... بغض می سوزونه...چشمام رو می بندم ، محکم...
تنها رادیو روشنه و می خونه، موسیقیش آشناست..چشمام رو باز می کنم، دنبال می کنم تا به شعر برسم : دستامون اگر که دوره، دلامون که دور نمی شه...
ههه... یادخاطره ای می افتم.. شاید3 یا 4 ماه پیش بود،جمعه شبی بود و ما باز هم در جاده؛ مسیجی زده بودم و گفته بودم:" هاها...:))رادیو می خونه : دستامون اگر که دوره، دلامون که دور نمی شه..:))"خندیده بودم...
چشمام رو با تمام قدرت می بندم و پلک هام رو به هم فشار می دم تا گونه هام خیس نشن

 شنبه صبح
کاغذ و قلمی دست گرفتم که بنویسم، سرم گیج می ره...رو تخت می شینم و به دیوار تکیه می دم،چشمام رو می بندم،کمی می گذره، چشمام رو باز می کنم، چشام سیاهی میره؛ همون جا دراز می کشم... بالای سرم به نقاشی های بالای تخت خیره می شوم... چشمام رو می بندم . . . . . . .  به روز های خوب و خاطرات خوب فکر می کنم... بر می گردم به 2سال پیش...
فعلا چشمام سیاهی نمی ره... بازشون می کنم و آروم روی کاغذ می نویسم :
شجاعت می خواهد که دوستت دارم را آنقدر بلند بگوئی که در باز شود و راه کوتاه
چگونه می توان تمام کرد و تمام نشد ؟
لالائی چه بخوانم که هر شب، لالائی آغاز نکرده؛ به خواب می روی!
من می خواهم چلچله ی بهاری باشم که هر روز صبح، سر از لانه بیرون کنم و مادرم هم قرار باشد به من پرواز را بیاموزد...

 

شنبه شب

   دارم به خونه بر می گردم... کاش این مسیر طولانی تر بود... نیستی که ببینی خدا چه طوری منو می بوسه!! این چند متر فاصله رو میون راه توقف می کنم.. دستامو از هم باز می کنم و به طرف ش می گیرم... به آسمون خیره می شم و می ذارم هر چقدر می خواد، ببوسه...
خوبیش اینه که مطمئنم یه روزی، یه شبی شاید، یه جائی،تو کوچه پس کوچه ای، شاید هم لا به لای هیایو مردم؛ تو رو  هم می بوسه...و از اونجا به بعده که من هر دفعه منتظر می شم تا تغییری در طعم بوسه هاش، پیدا کنم... طعمی یا بویی که آغاز گر قصه ی تو باشه...این روز ها من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت می شوم 



راستی؛ عطر بیک خریدم امروز، رنگ
صورتی  No.7          

    

     پ. ن : دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

          که بد به خاطر اميدوار ما نرسد

         چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

          غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

          بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

          به سمع پادشه کامکار ما نرسد 

پ.ن: چه لازم است بگویم که چه مایه می خواهمت؟
چشمان ات ستاره است و
دل ات شک
جرعه ای نوشیدم و خشکید.
دریاچه ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
بر نمی آمد 
می دانستم
چه لازم بود بگویم
که چه مایه می خواستم اش..

 

     پ.ن: به من بگید،آیا پشت سر هر معشوق؛ خدا  ایستاده است ؟

30 دی 1385

آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم!

هی می نویسم و خط می زنم, می نویسم که بخوانی و خط می زنم که نخوانند و ندانند…
از خودمان چه بگویم که این روز ها هر لحظه اش مُهر تائیدی ست بر جدائی!
همیشه قله هائی هستند که ابر ها را از بالا نگاه می کنند و نظاره گر عریانی خورشیدند…

که چگونه پشت ابر ها می خندد، می گرید…

نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند… 

bazat.jpg هر چه بود ؛ اینجا " باران" می نامندش..
یادم است، شبی زمستانی قرار بود مسیری کوتاه را با مادرم؛ پیاده قدم بزنیم… غافل از اینکه آسمان سرخ است و  زمین هم آرام آرام می رود که خیس شود… همان ابتدای راه، مادرم گام هایش را کمی تند کرد و گفت : باران است…پشت سرش آرام قدم بر می داشتم ؛ گفتم : باران ؟ ( تنها متوجه این بودم که صورتم آرام خیس می شود) گفتی باران ؟ این خداست که دارد ما را می بوسد و تنها چیزی که بعد از آن توجه ام را جلب کرد قدم های مادرم بود که آهسته می شد… 

 گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم…

هیچ اغراق نیست اگر بگویم هر لبخندی که گوشه لبانم را حر کت می دهد، از رشته افکاری طولانی عبور کرده است…. اینکه : حال که می خندم، او کجاست؟ چه می کند؟ آیا لبخند روی لبش است ؟ نکند یادش رفته باشد از جبیش در بیاورد؟ نکند گمش کرده باشد؟ لبخندش قیمتی است… به دنیا می ارزد… و … و …

و پس از همه ی این هاست که فراموش می کنم لبخند را برای چه می خواستم؟!! لبخندم را قرار بود به کدام دیوار بچسبانم و یا تقدیم کدام دوست قدیمی کنم و یا ...

لا ... ر ... می ... فا ...

می ... فا ...

گوش کن... زندگی آهنگمان را چگونه می نوازد...

خسته ام...

12 دی 1385

هنوز سرمای بیرون تو تنم

هنوز سرمای بیرون تو تنم است..

   سر  میز نشسته ایم ... خورش آلو.. ( ظهر که داشتم می ر?تم بیرون، گ?ت: خورش آلو درست می کنم )

بدون هیچ حر?ی شروع می کنیم به خوردن... حواسم به هر چیزی است غیر از غذائی که می خورم..

   لحظه ای یادم می آید، صبح، زهرا ( دوستم ) گ?ته بود: دیشب در خواب حر? می زدی.. دست هایت را تکان می دادی و می گ?تی : خوب به ص?حه نگاه کن.. در نقشه ی منطقی بازی ...

    یادم می آید خواب دیده بودم که: دارم Map Construction  یک بازی را برای شخصی توضیح می دهم..

ناگهان دوباره در ذهنم با کسی شروع به جنگ می کنم: بدم می آید از آدم هائی که می خواهند برای هر قطعه Puzzle زندگی، با توجه به قطعه قبل؛ قاعده ای کلی وضع کنند و ?راموش می کنند که قاعده ی بازی چیزی جز شکل ظاهری قطعات پازل است و بد نیست گهگاهی به تصویر روی هر قطعه هم نگاهی بیندازند.

    با صدایش به خودم  می آیم که با ناراحتی و دلسوزانه ( خواهرانه ) می گوید: خیلی گرسنه بودی عزیزم؟؟ معذرت می خوام..

    ناگهان بغض می کنم.. حس می کنم لپ هایم سرخ شده، سرم را آرام به علامت تصدیق تکان می دهم..

دوباره به ?کر ?رو می روم... صدای آهنگ  Chi Mai می آید... این آهنگ دلتنگ تر می کندم، به دنبال صدا، سرم را به سمت کامپیوتر بر می گردانم.. آهنگ را عوض می کنم : زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت... گر نکته دان ...

     این آهنگ عصار همیشه مرا به یاد روز های ابری می انداخت... و امروز ابریست.

     دوباره می گوید: سیب زمینی ها رو خالی بخور...

    اشک روی لبه ی چشمانم حلقه می زند.. از ترس دیده شدن چشمانم – که می ر?ت خیسی اش جائی بچکد- سرم با پائین می گیرم ... دوست دارم از جایم بلند شوم و بغلش کنم...

    با ناراحتی تکرار می کند : خیلی گرسنه ات بود؟؟

    تا جائی که می توانم سرم با پائین می گیرم و این بار محکم چشم هایم را می بندم تا راه عبور هر قطره اشکی به بیرون را ببندم...

    سنگینی نگاهش را حس می کنم..

    صدای پچ پچ گونه اش به گوشم می رسد که آرام و مادرانه می خواند : گریه نکن عزیز من.. گریه کنی چشمای تو پ? می کنه...

 

 پ.ن: دوستمان، آرش هم دارد می رود... امیدوارم در بلاد خارجه لااقل؛ وبلاگ نویسی را از سر بگیرد و به این وب سایت اش سر و سامانی دهد...برایش آرزوی مو?قیت می کنیم...

 

30 آبان 1385

اگر باران نمی بارید، رسوا شده بودم...

ساده که بگویم اینگونه آغاز می شود :

 

در ها بسته است..از من راه گریز نخواه...

دستم را بگیر و با من بیا

 

تا نشانت دهم

 

همه آنچیزی را که به سادگی فراموش کردی :

 

لبخندی که محو می شود.. 

 

دلی که چون کاغذ چروک خورده؛ دیگر راست نخواهد شد...

 

و انگشتانی را که سرمایش، باران آسمانت را برف خواهد کرد... 

 

 

هرچند که؛

 

امروز اگر باران نمی بارید،

 

               رسوا شده بودم...

 

و هرچند امروز  باز هم،

 

 باور تو؛ مصرّانه؛

 

 خیسی گونه هایم را به حساب باران می گذاشت...

 

 

به تنها احدی که امید می رفت

 

دست کوچکم را در جیب های بزرگش بگذارد

 

 و برایم از امید ، آواز بخواند؛

 

خودت بودی ... که..

 

که نمی دانم چرا؛
مرا به بازی
کوچک شکست خوردگی می کشانی...

 

با تکه های دل و پاره های روح ام ،

 

چه بنائی به پا خواهی کرد؟!

 


بگذار این جنگ
کوچک را پایان دهیم

 

( که من می بایست با خود بجنگم )

 

آرزو های نگفته ام، مال تو

 

و هم تمام روز های خوش نیامده ..

 

تمام راه های جدید و امید های تازه مال تو

 

تو و بندگان دیگرت...

 

فقط

 

آنچه در دستانم ست،

 

تنها سرمایه هایم را

 

 از من نگیر...: 

 

احساس ام را

 

اندیشه  و رویایم را 

 

همین طور که هست، رهایش کن

 

راه جدید جلو پایم نگذار...

 

که گریزانم از هر راه و روزنه ی جدیدی...

 

( راه جدیدی که لازمه عبور از آن؛ تنها و تنها؛ فراموشی آرزوی کوچک ام ست.. )
( که من این آرزوی
کوچک را به هیچ آرزوی بزرگ دیگری نخواهم ?روخت)

 

اینگونه که هست، دوست تر می دارمش..

 

همینگونه گرم و شیرین و ...

 

و ... ؟

 

باز هم گرم و گرم و گرم...

 

 

صدای خش خش  برگ های زرد و نارنجی و سرخ جنگل های پائیزیم را؛

 

غوطه ور شدنم در دود آتش، زیر قطرات ریز ریز باران؛

 

رقص آفتاب روز های بهاری ات...

 

و پروانه های رنگی کوچکم...

 

این ها را برایم بگذار

 

و

 

برو

 

و شیدای کوچک ات را

 

از یاد ببر...

 

 

تمام امید ها و آرزوهای کوچک و بزرگ ناگفته ام را

 

 با خود ببر

 

و گنج های زندگی ام را

 

میان تمام بندگانت- که بی تابانه منتظرند- قسمت کن...

 

تمام زیبای کوچک ام را به تو می سپارم:

 

آرزو های کودکانه ای به بزرگی خورشید

 

و جوانه های تازه ی امید ام، به ظرافت جوانه ی م?و...

 

 

25/8/85 

 

 

پ.ن1: آنچه نام اش زندگی ست, نه خیال است و نه بازی؛ امتحان است . و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است، زیستن.

پ.ن2:کامنت دونی این پست بسته شد..ممنون از همه ی دوستانی که نظراتشون رو به هر نحوی به من رسوندن...

 

 

 

 

12 آبان 1385

وارطان سخن بگو

   بیشتر از دو سال است هر وقت به این دنیای مجازی پا می گذارم، به امید تازه شدنت؛ صفحه ی وبلاگت را باز می کنم؛ قبلش چشمانم را می بندم و وقتی آهنگ وبلاگت شروع می کند به زدن؛ با هزار امید چشمانم را باز می کنم ؛ حس بدی دست می دهد از اینکه برای هزارمین بار به آخرین پست 6خرداد 83 خیره می شوم:

"من ادامه ميدم . من تو رو ادامه مي دم . و خودمو . من . ما رو ادامه ميدم . و به همه ي چيزاي خوب وفادار مي مونم . من بي اجازه وفادار مي مونم . چه براي بوييدن و چه براي به ياد آوردن . و به خودم . و به تو . و به اَبروهام و حالت  تندشون وفادار مي مونَم . نه براي اومَدن اجازه گرفتم . نه براي رفتنم ميگيرم . شايد تنها از اون اجازه بگيرم كه تو رو ميده و خودش يه روزي پس ميگيره . تنها تصميم گرفتن چقدر خوبه . تنهايي رو دوس دارم . تنهايي تو جمع . يك در ميليون . يك در ميليارد . چه تصور مهيبي . چه بزرگ و چه درخشان . تنها مي مونم و ادامه ي خودمو مثل خط  زردي در ميون  اين جمعيت  تو در توي سياه ميكفشم . وقتي تنهايي ديده ميشي . مثلف يه لكه . مثل يه راه . بيراه . مثل  يه ستاه ي دنباله دار سفيد رو زمينه ي تيره ي آسمون  شب . تموم ميشي . اما به خاطر مي موني . و اين ارزش تموم شدن و داره . 

از من كلمات هماهنگ نخواه . مستم .بدون اشك . بدون  اَخم . بدون لبخند . بدون بغض . فقط مستم .و فقط ادامه ميدم .

 پفر گريه  كجا بودي ؟ وقتي كه دلم ميسوخت ؟ وقتي كه يه اقيانوس ؛ هر اشكو به اشك ميدوخت ؟"

  

و برای هزارمین بار نوشته هایت را دانه به دانه مرور می کنم.

هنوز هم نفهمیده ام که منظورت چه بود و چرا تمام شدی و برای ادامه ی راهت کی بر می گردی؟!

یادم است  اجازه گرفتی و آهنگ وبلاگم را روی وبلاگت گذاشتی.. آن موقع آهنگ وبلاگ من هم همین بود...

محال است وقتی دست به ساز می برم ؛ نواختن این آهنگ، من را به یاد تو نیندازد...

آن موقع من شیدا ( آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم تا...) بودم و حالا شیدای کوچک شده ام.. حتی کوچک تر از آن روزها که به من گقتی: عشق مثل آبه . ميتونی از ترس اينکه از دستت بره تو مشتت قايمش کنی ؛ فشارش بدی ؛ وحتی نذاری نسيم روش موج بندازه ... اما آخرش يه روز ؛ تو اوج اطمينان ؛ دستتو وا ميکنی و .... نيست . تمام اين سالها قطره قطره چکيده . فرار کرده . بی اينکه بفهمی . و الان دستت پر از خاطره ست . همين ... اما ميتونی با دستات يه ظرف درست کنی . بذاری آزاد و رها بلغزه و بدرخشه . مطمئن باش هميشه تو دستت ميمونه ... 

نازلی سخن بگو !!

 

25 شهریور 1385

چشم هایت را که ببندی؛ من هم رفته ام

                                                  

دوست دارم بدانم تو چه حسّی داری وقتی نگاهش می کنی؟! وقتی که به تلویزیون خیره می شود؛ چشم هایش را ریز می کند ؛ سرش را آرام و آرم تکان می دهد و گاهی دستی به سرش می کشد و به چیزی نامربوط ( در همان عالم پیری اش ) می خندد. می خندد و به زیبا ترین و شیرین ترین موجود عالم تبدیل می شود. وقتی بی تابانه قدم می زند و از پنجره بیرون را خیره نگاه می کند. وقتی با قدم هائی کوچک آرام، از این سر خانه به آن سر می رود و هیچ نمی گوید ( که در حقیقت کلمات را گم کرده) ( کلمه ای نمی داند. ) وقتی که آرام پلک هایش را می بندد و مکسی می کند و دوباره بازش می کند. شاید به آرزو های زیبای محالش فکر می کند که اگرچه محال؛ اما زیبائیش حسرت به دل هر آدمی می اندازد.
پوست چروک خورده ی لطیفش مرا یاد تو میاندازد.

بغلش که می کنم؛ قهقه ی خنده ای سر می دهد که مرا از
خوشحالی به گریه می اندازد.
نگفتی که چه
حسی داری؟
یاد اولین روزی می افتم که
زمینی شدم و دلنتگی و  دوری ات؛ شرورانه آزارم می داد.



( یادت باشد؛اگر در تمامی
آسمان ها و کهکشان ها؛ آسمان من و تو همسایه ی هم درآیند؛ پرچینی هست که، ستاره هایمان را جدا می کند. پس به بهانه ی گم شدن ستاره ات، به آسمان من  سرک نکش. )

23 شهریور 1385

در معبر باد ها

به جستجوی تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابي کهنه مي گيرد.
....
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيات گنجي در آمدی:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي ست که بر پيشاني آسمان مي گذرد
-متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ...

/شعر از شاملو با نام مرثيه

پ ن: می دونستم یکی قراره از بین مون بره؛ اما نه اون.
پ ن: البته اگر هم این اتفاق نمی افتاد این شعر رو پست می کردم


31 مرداد 1385

نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است...



24/5/85

خسته ام
، کمرم مثل چوب خشک شده و  از شدت درد گردن می خواهم فریاد بزنم…

ساعت از 1:30 گذشته است… و  همه ی چراغ ها روشن است ( چرا؟ )

به آرامی نگاهش می کنم که بعد از مسکنی که تزریق شد، چگونه به خواب رفته است.

اتاق به حدی سرد است که استخوان هایم هم یخ زده، یک تخت آن طرف تر ( تخت کنار پنجره ) ، روی تخت می نشینم ( تخت پر است از وسایل ما ، لباس و لیوان و کمپوت و دستمال و ملافه … ) و پتو رو محکم دور خودم می پیچیم… و به آرامی وا می روم…سعی می کنم طوری دراز بکشم  که ببینمش.  لحظه ای از پنجره محوطه ی پائین را نگاه می کنم: پسری روی نیمکت نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته.

موبایل را کوک کرده ام که از یک ساعت زنگ بخورد و اگر خواب بودم، بیدارم کند

.

.

.

صدای ویبره ی موبایل بیدارم می کند… چشمانم هنوز بسته است اما بیدارم ، سفتی تخت، مرا به خودم می آرد که کجا هستم ، چشمانم را که باز می کنم اتاق تاریک است. نور چراغ های محوطه ( که تیر چراغ ها تا پنچره ی اتاق بالا آمده) باعث می شود چشم هایم را دوبارو ببندم، و این دفعه به آرامی باز کنم، دوباره به آن پائین خیره می شوم: پسری روی نیمکت نشسته است و  دستانش در میان سرش…

سریع غلتی می زنم و در میان تاریکی بدنش رو یک تخت آنطرف تر( پائئن تخت خودم ) پیدا می کنم.

طبق عادت بچگی ام به قفسه ی سینه اش زل می زنم:
که آرام بالا و پائین می رود…
( از بچگی؛ هر شبی که پدرم حالش بد می شد، نصف شب ناگهان بیدار می شدم و  در تاریکی پیدایش می کردم و به قفسه ی سینه اش خیره می شدم تا بالا و پایین رفتنش را ببینم )
و حالا این دفعه مادرم

ساعت را نگاه می کنم 2:02 است. بلند می شوم و کفش هایم را می پوشم… از اتاق بیرون می روم و به پرستار شب، خسته نباشید می گویم لبخندی می زند و به چای دعوتم می کند. لبخندی می زنم و از پله ها پایین می روم… چقدر اینجا خوب است، گرم است،

به محوطه که می رسم دلم می خواهد در این گرما کمی قدم بزنم ( قدم زدن در چنین جائی و چنین ساعتی و با چنین حالی ، اولین بارم است )

پسرک روی نیمکت را می بینم، که دختری به آن طرف نیمکت اش اضافه شده و به زبان ترکمنی در حال صحبتند…

ناگهان تشنه ام می شود، تصمیم می گیرم تا دیر نشده دعوت شیرین پرستار را پاسخ  مثبت دهم…

:( 

(......)




25 تیر 1385

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...

سلام خدا جون..
خوشم می آید، ان موقع ها که نمی بینمت می آئی جلو
چشمهایم  می ایستی....  و وقتی که مثل بچه ها ( مثل که نه، خب بچه ام ) خودم را می زنم به ندیدن
، دستم را می گیری...
پلک هایم ر ا هم که ببندم می آئی زیر پلک هام ...
و..... .و تنم
داغ می شود... گر
می گیرم...
و نهایتا به خودم می آیم و توی چشم هایم
اشک می نشیند... باران
می آید...
دلتنگی هایم را می شورد و می برد..


چگونه باید بگویم که دوستت دارم ؟ ( به قول شاعر چطوری بگم دوست دارم؟ )
اصلا چه لازم است که بگویم؟
همینکه بدانی
بزرگترین ( و یا شاید تنها ترین ) دلخوشی ام تو هستی، کافی نیست ؟

روز مادر است... من و 500 کیلومتر فاصله...
 
مادرم را ( لطفا ) ببوس ( می دانم که همیشه می بوسی، این دفعه از طرف من ) و در گوش اش بگو که دوستش دارم...

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جای پاي خود مي نهيم و
 غروب مي كنيم  هر پسين .
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز ؛ اي رمز!!!
اي همه روزهاي عمر مرا
اولين  و  آخرين !!

Free counter and web stats